تبليغاتX
جدال با خاموشی

جدال با خاموشی

سکوت آدمی فقدان جهان و خداست. غریو را تصویر کن.

دولت و پارلمان افغانستان و کشته شدن غیر نظامیان

در طی هفته گذشته دو حادثه ناراحت کننده همه اذهان را به خود معطوف نمود اولی حادثه تلخ کشته شدن 16 نفر از افراد بی گناه توسط یک سرباز آمریکایی که موجی از ناراحتی و عصبانیت در جامعه افغانستان به وجود آورد و دیگری کشته شدن 9 کودک در ارزگان توسط بمب های کنار جاده ای طالبان. گرچه حادثه دوم به اندازه حادثه اول توجه کسی را به خود جلت نکرد و دولت و مجلس افغانستان و همچنین برخی از مردم و روشنفکران صرفا به محکوم کردن حادثه قندهار اکتفا کردند و خواستار محاکمه سرباز خطاکار در افغانستان شدند. شکی نیست که این حادثه اسف بار باعث خشم همه مردم شده است و تقاضای مجازات عامل آن حق مردم افغانستان می باشد. ولی سوالی که همیشه پیش می آید این است که چرا ما دولت مردان ما فقط در مواردی که کشته سدن غیر نظامیان بدست یک یرباز آمریکایی اتفاق می افتد، در مقام بیانیه و سخن و نه بیشتر به محکوم کردن آن بر می آیند و مشتار های وسیع تر و پلان شده طالبان را بسیار طبیعی می بینند و آنان را همچنان برادر خطاب می کنند. در این نوشته می خواهم به بعد دیگری از رنج و درد مردم افغانستان بپردازم که باعث و عامل اصلی بروز چنین رخ داد هایی است و آن ضعف و ناکارآمدی دولتی است که در طی ده سال گذشته نتوانسته است یک حاکمیت مردمی، شفاف و کارآمد را بنیان بگذارد. این شرایط به استمرار حضور نیروهای بیگانه و ادامه جنگ و خونریزی و حوادث ناگوار این چنینی ختم می گردد.

طبق آمار کشته شدن غیر نظامیان توسط نیروهای خارجی از سال 2008 به این طرف کاهش بسیار محسوسی داشته است و مواردی هم که اتفاق افتاده است طبق یک پلان برای کشتار افراد غیر نظامی نبوده است بلکه اقدام یک یا تعدادی از سربازان (مانند همین حادثه اخیر قندهار) بوده است. ولی در طرف مقابل ان آمار نشان می دهد که کشتار مردم بی گناه توسط طالبان سیر صعودی داشته است و این کشتار نه به صورت یک حادثه سهوی در صحنه جنگ و یا اقدام خود سرانه یک فرد بلکه به صورت سیستماتیک در طول سال های گذشته دنبال شده است. سوال این است که دولت و مجلس افغانستان و حتی آنانی که از حادثه قندهار خشمگین هستند تا حالا همین عکس العمل را در مقابل کشتار هر روزه ای که توسط طالبان صورت می گیرد داشته اند. یا انان را که علت اصلی جنگ و ویرانی و حضور نیروهای خارجی در کشور هستند، برادر خطاب می کنند و برای خوش آیند آنان به محدود کردن آزادی ها و به محاق بردن حقوق انسان ها می اندیشند. به همین دلیل موضع گیری تند دولت و پارلمان که حقوق ماهانه خود را هم از کمک های آمریکا می گیرند تاثیری در آینده در جهت کاهش این حوادث غمبار نخواهد داشت. دولت و پارلمانی که نماینده و خدمت گذار مردم کشور خود نباشد مسلما متکی به نیروهای بیگانه بوده و توان دفاع از اتباع خود را در برابر آنان و یا نیروهای دهشت افکن نخواهد داشت و این محکوم کردن های آتشین بیشتر ژست تبلیغاتی بوده و عملا مانند موارد گذشته نتیجه ای نخواهد داشت.

سوال دیگری که مطرح می شود این است که آیا تلفات هر روزه کودکان و مادران افغانستان به خاطر سوء مدیریت دولتمردان فاسد به دلیل نداشتن آب سالم و خدمات صحی و آموزش کمتر از کشته شدن غیر نظامیان در حادثه اسف بار قندهار است. آیا میلیارد ها دلاری که برای توسعه بخش آب، صحت، انرژی و آموزش وارد افغانستان گردیده است به مصرف صحیح رسیده است یا اینکه توسط دولت مردان غیر متخصص و فاسد و در زد و بندهای پشت پرده حیف و میل شده است. امروز افغانستان بالاترین نرخ مرگ و میر مادران را در جهان دارد که علت آن نبود آموزش و نبود خدمات صحی است. مرگ و میر به علت عدم دسترسی به آب سالم و نبود خدمات درمانی از جمله بالاترین در دنیا است به نحوی که طبق گزارش یونیسف روزانه 600 کودک در اثر ابتلا به بیماری های قابل درمان جان خود را از دست می دهند. این در حالی است که تا کنون هیچ یک از کسانی که از کشته شدن بیگناهان در حادثه امروز برانگیخته شده اند، واکنشی به مرگ هر روزه مردم بی گناه از خود نشان نداده اند. آیا پارلمانی که پس از دوسال به وزرای رد شده دوباره رای اعتماد داد بدون اینکه به ضعف های آنان در طی سال ها تصدی امور بپردازد خود در مرگ روزانه 600 کودک به مانند همان وزارا و دولت مردان فاسد و بی کفایت، سهیم نیست؟ آیا شایسته است کشوری که سرانه منابع آب آن بیش از کشورهای همسایه است و در 10 سال گذشته حمایت های جهانی را هم داشته است همچنان عدم دسترسی اکثریت مردم به آب سالم و در نتیجه نرخ بالای مرگ و میر را داشته باشد؟  آیا این پارلمان و این دولت صلاحیت اخلاقی محکوم کردن حادثه قندهار را دارند؟ یا این که با فضا سازی و فرافکنی می خواهند توجه مردم را از ریشه مشکلات که ناکارامدی و فساد سیستم است به برخی از نتایج آن معطف نمایند.  

موضع گیری های آتشین پارلمان و دولت افغانستان یادآور این جمله از میلان کندرا نویسنده شهیر چک در وصف دستگاه های تبیلغاتی بلوک شرق می گوید که انان آنقدر آشویتس و کوره های آدم سوزی را در ذهن مخاطب پر رنگ کرده اند که دیگر جایی برای اندیشیدن به اردوگاه های سیبری و گولاک ها در ذهن مردم باقی نماند. به نظر می رسد سیستمی که غرق در فساد و زد و بند های ناسالم است، و در سالیان گذشته نتوانسته است از درد و ریج مردم بکاهد، حادثه دردناک قندهار را فرصتی یافته است که به عنوان مدافع مردم افغانستان در افکار جامعه خود نمایی کند. ولی آیا این سیستم تا حالا برای کمتر شدن مرگ هر روزه کودکان افغانستان که تعداد آن بسیار بیش از کشته شدگان این حادثه هست صدایش بلند شده است؟ آیا مرگ انسان ها اگر با گلوله نباشد، و در اثر بیماری، سوء تغذیه، فقر و در یک کلام نداشتن یک زندگی معمولی انسانی اتفاق بیفتد، غمبار نیست و نباید کسانی که مسبب این وضعیت هستند، پاسخگو باشند؟ همان هایی که در سالیان گذشته جزء به منافع شخصی و گروهی خود فکر نکرده اند و فرصت های طلایی برای بهبود وضعیت را از بین برده اند.

آنچه واضح است حادثه قندهار و حادثه ارزگان، حوادث دردناکی است که باعث ناراحتی و اندوه همه مردم افغانستان گشته است ولی تا زمانی که کشور از داشتن دولتمردان سالم، متخصص و خدمت گذار محروم است، این حادثه آخرین حادثه از این نوع نخواهد بود همچنان که کشتار مردم بی گناه به صورت سیستماتیک و در سطحی بسیار بالاتر توسط طالبان و رنج و مرگ و میر هر روزه مردم به سبب دولت غیر پاسخگو و فاسد و مجلس معامله گر نیز، همچنان ادامه خواهد داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 14:52  توسط فریاد  | 

آخرین میخ بر تابوت دموکراسی در افغانستان

دو سال پیش وقتی کرزی وزیران کابینه جدید خود را بعد از یک انتخابات بحث بر انگیز به پارلمان معرفی کرد، تعداد زیادی از آنان موفق به کسب رای اعتماد از پارلمان نگردیدند. در آن زمان برخی دوستان ایرانی که آنان نیز انتخابات پر چالشی را پشت سر گذاشته بودند، در شبکه های اجتماعی می نوشتند خوش به حال افغانستان که مجلس مستقلی دارد و می تواند نصف وزرای پیشنهادی را بدن ترس و ملاحظه ای رد نماید. ولی واقعیت امر چنان نبود. آقای کرزی که پشتوانه مردمی چندانی ندارد در انتخابات مجبور به تن دادن به خواسته های قدرتمندان و متنفذین فاسدی است که در ازاء حمایت از وی در انتخابات، پست های مشخصی را در کابینه آتی طلب می نمایند. به این ترتیب کرزی که برای بقا دستی در دست حامیان غربی دارد و دستی دیگر در دست جنگ سالاران سابق برای وفا به تعهد های پیش از انتخابات با بی احترامی به نظر پارلمان وزرای پیشنهادیی را که رای اعتماد مچلس را کسب نکرده بودند، به مدت نامعلوم به سرپرستی وزارت خانه ها منصوب نمود. در آن زمان در محافل سیاسی بحث بر این بود که در نهایت کرزی رای خود را به پارلمان تحمیل خواهد کرد یا آنقدر این وضع ادامه می یابد تا دوره فعلی پارلمان به اتمام برسد و امروز با رای مثبت پارلمان به همه وزرای پیشنهادی مشخص شد که تحلیل دو سال پیش صاحب نظران صحیح بوده است. 

آنچه مسلم است روش کرزی در مواجهه با نمایندگان مردم و نادیده گرفتن رای آنان یک گام دیگر در جهت تضعیف مردمسالاری و قانون مندی حامعه است که مایه دل سردی مردم و افزایش فساد و ناکارآمدی دولت می باشد. در نوشته قبلی توضیح دادم که چه عواملی مهمترین دلایل عدم موفقیت جامعه جهانی در افغانستان طی ده سال گذشته بوده است. همچنان معتقدم که فساد، ناکارامدی و قانون گریزی دولت مردان مهمترین و اصلیترین دلیل این شکست و نفوذ نا رضایتی در لایه های اجتماع و در نهایت قدرت گرفتن مجدد طالبان است.

برای درک بهتر این شرایط بحرانی به جاست که وضعیت ساختار قدرت در افغانستان مورد مداقه قرار گیرد. در دوره جنگ های داخلی قدرت مندانی در گوشه و کنار افغانستان ظهور کردند که هریک در منطقه تحت امر خود قدرت بلامنازع و همه کاره مخسوب می شدند. در بسیاری از این مناطق مردم از ظلم و ناکارمدی قدرتمندان محلی که با منطق اسلحه رشد کرده بودند و چیزی غیر از آن نمی دانستند،  به تنگ آمده  بودند. یکی از دلایل پیشرفت سریع جنبش طالبان در کنار حمایت های خارجی، همین نا رضایتی مردم از حاکمان و فرمانده هان محلی بود. 

بعد از فروپاشی حاکمیت طالبان، دوران جدیدی اغاز شد که در آن شعار های چون دموکراسی و رفاه و بازسازی و زندگی در ارامش و امنیت بسیار پر رنگ بود و امیدواری بسیار جدی در میان مردم نسبت به آینده دیده می شد. ولی متاسفانه دنیا برای دست یابی به آرامش در افغانستان دوباره دست به دامن همان قدرتمندان و اسلحه به دستان محلی شد. همان های که با دنیای جدید و اقتضائات آن بسیار فاصله داشتند و در جنگ و بحران رشد یافته بودند. تقسیم پست های دولتی به جای این که بر اساس توانایی ها و تخصص های لازم صورت گیرد، بر اساس ملاحظات سیاسی و برای جلب رضایت قدرتمندان محلی و فرماندهان جنگ های داخلی صورت می گرفت. هریک از این قدرتمندان هم به نوبه خود اطرافیان و مجیز گویانی دارند که در این سلسله مراتب قدرت باید به آنها نیز سهمی برسد. به این ترتیب دوران جدیدی از توزیع قدرت در کشور شکل گرفت که دوباره نیروهای متکی به سلاح و زور در آن دست بالا را داشتند. در چنین فضائی فرصت های برابر برای همه اقشار وجود ندارد و به علت فاسد بودن ساختار قدرت، صرفا فرصت طلبانی که می خواهند از این خوان یغما بهره ای ببرند میدان دار صحنه سیاست و اداره کشور می شوند. ولی چه اتفاقاتی باعث شد که وضع به اینجا برسد. 

وقتی که نیروهای غربی به رهبری آمریکا و با پشتوانه نیروهای نظامی وارد افغانستان شدند، کشور در یک شرایط انسداد سیاسی قرار داشت. طالبان و جبهه مقاومت هیچ کدام امکان نابود کردن دیگری را نداشتد و مردم عادی نیز خسته از جنگ های بی ثمر که صرفا نابودی کشور و زندگی روزمره آنان را به دنبال داشت شاهدان خاموش ماجرا بودند. در چنین شرایطی موفقیت سریع نیروهای آمریکایی بسیار عادی به نظر می رسید و حتی استقبال و خوشحالی مردمان خسته از جنگ و فساد و ظلم نیز کاملا قابل پیش بینی بود.

پس از ورود نیروهای غربی و شروع پروسه دولت سازی، علاوه بر قدرتمندان سابق که هنوز منابع مالی و تسلیحاتی در دست داشتند و با عقب نشینی طالبان دوباره در قسمت های مختلف افغانستان قدرت را به دست گرفتند، قشر جدیدی از سیاستمداران و دولت مردان هم در صحنه سیاسی کشور پدیدار شدند و آنان کسانی بودند که در طول دوره های طولانی جنگ، در کشورهای همسایه یا کشورهای غربی زندگی روز مره خود را داشتند و شاید اگر یازده سپتمبر و حوادث متعاقب آن نبود، هیچگاه اینان به برگشتن به کشورشان و یا فعالیت در ارتباط با آن فکر نمی کردند. ولی حالا که ورق برگشته بود و کمک های مالی فراوانی از غرب یه افغانستان سرازیر شده بود، برای خیلی ها داشتن سهمی در این شرایط جدید بسیار وسوسه کننده بود.  در طی ده سال گذشته آنچه هر دو طیف سیاست ورزان قدیم و جدید را به هم پیوند می زند، همین  نگاه فرصت طلبانه برای برداشت حداکثر بهره ممکن از شرایط کنونی افغانستان است. 

بعد از ورود نیروهای غربی، کرزی که یک چهره ای کمتر شناخته شده در بازی سیاسی افغاستان بود به یک باره راه صد سال را طی نمود و به عنوان چهره ای که حمایت غرب را با خود دارد وارد عرصه سیاسی جدید افغانستان شد. او بر خلاف فرماندهان محلی که هریک در منطقه تحت امر خود نیرو و نفوذ داشتند، دلگرم به هیچ نیروی نظامی و سیاسی خاصی نبود و تنها حمایت جامعه جهانی را برای موازنه قدرت در برابر جنگ سالاران سابق در اختیار داشت. از سوی دیگر فرماندهان محلی نیز که در شرایط جدید و پس از دوران طولانی جنگ های داخلی که  منجر به کاهش محبوبیت شان در بین مردم خسته از جنگ شده بود، تنها راه حفظ موقعیت خود را در نزدیک شدن به کرزی و مشارکت در حکومت برامده از حوادث پس از یازده سپتمبر می دیدند. این فرصت برای کرزی که پشتگرمی قابل ملاحظه ای به نیروهای مردمی نداشت، مغتنم بود تا موقعیت خود را تثبیت نماید.  به این ترتیب بده و بستان های سیاسی بین کرزی و قدرتمندان و جنگ سالاران سابق منجر به همه کاره شدن مجدد همان افرادی شد که در طی دهه های گذشته در تخریب، ویرانی و فساد اداری گسترده دست داشته اند. در این شرایط ماندن و دوام آوردن در عرصه سیاسی افغانستان مستلزم ماندن در یکی از باندهای قدرت است و این شرایط به طرد و نا امیدی چهره های مستقل و کارامد منجر شده است. با ادامه این روند در طی ده سال گذشته، علی رغم امید های اولیه و علی رغم کمک های بین المللی فراوان، تغییر محسوس و چشم گیری در شرایط زندگی مردم به چشم نمی خورد و هر روز بر میزان نارضایتی از دولت ناکارآمد و فساد گسترده، افزایش می یابد. نمونه ای این نارضایتی در حوادث پس از قران سوزی غیر عمدی در بگرام، به وضوح قابل مشاهده بود. در حالی که بارها سوزاندن قران در مساجد و مدارس توسط گروه های مختلف منجمله طالبان در افغانستان و کشورهای منطقه صورت گرفته است و هیچ واکنشی در میان مردم بوجود نیاورده است، تظاهرات خونین در شهرهای مختلف بیش از آن که نشان دهنده اعتراض به قران سوزی باشد نشان دهنده خشم و سر خوردگی و ناامیدی مردم از شرایط کشور و ناکارآمدی و فساد دستگاه حاکم بر افغانستان است.  در چنین شرایطی طالبان بیشترین استفاده را از سر خوردگی مردم در برهم زدن آرامش و امنیت جامعه می نمایند و اگر دستگاه حاکمه به جایی مشارکت دادن مردم در یک روند سالم و شفاف گذار به دموکراسی همچنان به زد و بندهای نا سالم سیاسی مشغول باشد و اگر مجلس افغاستان که باید مظهر اراده مردم و ناظر بر رفتار دولت باشد، خود به بازیچه دست قدرتمندان تبدیل شود، آینده روشنی برای افغانستان متصور نیست. نشانه های روشن ای شرایط از هم اکنون به چشم می خورد. ضعف مجلس در برابر دولت به نحوی که وزرا رد شده از طرف مجلس پس از دو سال سرپرستی غیر قانونی در وزارت خانه ها دوباره از مجلس رای اعتماد می گیرند، حمایت کرزی از طرح تفکیک جنسیتی، برادر خطاب کردن طالبان توسط ریس جمهور، ناکار آمدی و عدم شفافیت و موارد بسیاری دیگر نشان دهنده دولتی است که به جای اتکا به مردم و توجه به خواسته های آنان امروز مجبور به عقب نشنی در برابر نیرو های مرتجع و وابسته است. می توان گفت حوادث اخیر آخرین میخ ها بر تابوت دموکراسی در افغانستان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 14:21  توسط فریاد  | 

افول آمریکا افسانه یا واقعیت

بعد از  رکود بزرگ سالهای اخیر و شرایط اقتصادی سخت آمریکا در بسیاری از محافل شنیده می شود که عده ای معتقدند که آمریکا در حال افول است و کشورهای با اقتصاد پویا و رو به رشد چون چین جایگاه آمریکا  را در آینده خواهند گرفت. 

این واقعیت دارد که امروزه در آمریکا مشکلات اقتصادی و بیکاری بسیار جدی است ولی آیا یک فرد بیکار آمریکایی وضعیت معیشتی بهتری دارد یا یک فرد شاغل چینی؟  کارشناسان اقتصادی معتقدند که به طور متوسط ، افرد بیکار شده در آمریکا از شاغلان چینی رفاه و امکانات بهتری دارند.

نکته جالبی که در این مبحث برخوردم این گزارش از شبکه NBC بود که نشان می دهد با بهبود وضع اقتصاد در چین کسانی که توانسته اند ثروتی فراهم نمایند از این ثروت استفاده می کنند تا در زمان تولد نوزادان شان در آمریکا باشند تا فرزندشان تابعیت امریکایی کسب نماید. به این پدیده Birth Tourism  می گویند. این خانواده ها مبلغی بالغ بر 40000 دلار را صرف اقامت چند ماهه در آمریکا می نمایند و پس از کسب تابعیت آمریکا برای نوزاد به چین باز می گردند. 

حالا سوال اینست که این آمریکای در حال افول چطور برای بالاترین قشر جامعه چین جذاب است که برای کسب تابعیت آن اینهمه هزینه و مشکلات را تقبل می نمایند. و یا اینکه این افراد همچنان از اینده کشورشان مطمئن نیستند و برای آینده فرزندانشان جای با ثباتی می جویند؟ والله اعلم


این هم لینک خبر:

http://rockcenter.msnbc.msn.com/_news/2011/10/28/8511587-born-in-the-usa-birth-tourists-get-instant-us-citizenship-for-their-newborns  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 20:44  توسط فریاد  | 

امریکا و بحران افغانستان

این هفته باراک اوباما از اغاز خروج تدریجی نیروهای آمریکایی از افغانستان خبر داد و گفت که علی رغم اینکه بعد از ده سال هنوز شرایط تاریک است ولی از دور کورسوئی از امید دیده می شود.
 آنچه قابل تامل است این که چطور امریکا بعد از 10 سال با هزینه نیم تریلیون دلاری و ده ها هزار سرباز و مشارکت ده ها کشور امروز به کورسوئی از دور دست دل خوش کرده است و وقتی مردم آمریکا سخنان رئیس جمهور خوش سخن خود را می شنوند به این جمله با دید تمسخر نگاه می کنند و آن را بازی با الفاظ می دانند.

مردم آمریکا شاید اسم افغانستان را بعد از یازده سپتامبر شنیده باشند و بسیاری از آنها حتی هنوز هم جز تصویرهای از شرایط جنگ زده و گرد ه غبار آلود که از برنامه های خبری شبکه های تلویزیونی پخش می شود، چیز بیشتری از افغانستان نمی دانند ولی لا اقل یک چیز را همه آنها به خوبی می دانند و به ان حساس هستند و آن اینکه پول مالیات آنها به کجا می رود و صرف چه می شود. این روز ها با هر آمریکایی صحبت کنید از دولت آلوده به فساد کرزی و اینکه آمریکا هزینه سنگین و بیهوده ای در افغانستان انجام می دهد صحبت می کنند و این فشار افکار عمومی که در کشورهای ازاد پارامتر مهمی است در نهایت دولتمردان امریکا را مجبور به عقب نشینی خواهد کرد. از طرف دیگر شرایط بد اقتصادی و رکود بزرگی که اقتصاد جهان را در بر گرفته است عامل فشار دیگری است که تصمیم به کاهش نیروهای امریکای در افغانستان را توجیه پذیر می کند.

حال سوال اینست که چرا آمریکا بعد از این همه هزینه و زمان مجبور شده است به جای روشنائی به نوری در دور دست دل خوش کند. مسلما این نوع بیان برای یک ابرقدرت نشانه شکست در تلاشی است که در طی ده سال گذشته انجام داده است. دلایل و عوامل این شکست چیست ؟ و ایا می شود این نور دور دست را به نوری در نزدیکی تبدیل کرد؟ 

برای کسی که با افغانستان و جامعه و اوضاع آن کشور اشنا است و در سال های گذشته با مردم افغانستان از نزدیک برخورد داشته است، این نکته بسیار روشن است که در سالیان نخست بعد از طالبان در میان مردم شور و نشاط و امید بسیار بالائی نسبت به آینده مشاهده می شد که می توانست پتانسیل بزرگی برای تغییر و استقرار یک ساختار پایدار و مستحکم باشد ولی اشتباهات فاحش و مستمر چه از جانب دولت مردان افغانستان و چه از جانب نیروهای بین المللی باعث شد که این شور و امید روز به روز به یاس مبدل شود و زمینه قدرت گیری دوباره طالبان فراهم گردد. با این اوضاع با خروج نیروهای بین المللی همان نور ضعیفی هم که آقای اوباما در دور دست مشاهده می کند، خاموش خواهد شد و افغانستان دوباره صحنه قدرت آزمایی قدرت های منطقه ای و گروه های دست نشانده آنها به ویژه طالبان خواهد شد. اما عمده دلایل این شکست و ناکامی و بر باد رفتن هزینه ها و جان انسان ها و در نهایت رخت بر بستن امید از اینده در میان مردم افغانستان چه ها هستند؟ در اینجا به اختصار به برخی از آنها اشاره می کنیم.

شاید عمده ترین دلیل  بی اعتمادی و ناامیدی مردم به اینده کشورشان و در نتیجه آن سقوط مشروعیت و مقبولیت حکومت کرزی، نا کارآمدی و فساد گسترده دستگاه حاکم بر کشور باشد. در یک سیستم نا کار آمد مردم نتیجه ملموس و تغییر قابل ملاحظه ای در زندگی روز مره خود نمی بینند و به تدریج امید شان از سیستم حاکم قطع می شود. در تمامی کشورهای که بعد از بحران توانسته اند دوباره به پا خیزند و در راستای توسعه قدم بردارند، اعتماد مردم به دستگاه حاکمه و اعتقاد به نتیجه بخش بودن تلاش ها و در نهایت بسیج همگانی مردم به کار و تلاش برای آینده ای بهتر، مشاهده می شود. حتی صاحب نظران توسعه، بر این باور هستند که در شرایطی مشابه افغانستان که دوران طولانی جنگ و ویرانی را از سر گذرانده است، اصل اساسی سرمایه گذاری بر زیر ساخت ها و زیر بنا های لازم برای توسعه آتی آن می باشد ولی چون کارهای زیر بنایی دیر بازده می باشند باید در عین زمان کارهای کوچک که نتایج ملموس و سریع در بر دارند برای جلب نظر مردم و امیدوار ساختن آنها به آینده که ثمره آن سهم گیری آنها در روند توسعه کشور خواهد بود نیز مد نظر قرار گیرد. متاسفانه در ده سال گذشته شاهد کارهای زیر بنائی جدی مانند احداث سدهای بزرگ، نیروگاه ها، راه های اصلی و راه آهن و ... نبوده ایم. این ها زیر ساخت های توسعه در یک کشور می باشد که بدون آنها گام های بعدی غیر ممکن است و در عین حال برای ایجاد اطمینان در مردم کارهای کوچک کافی هم باید در شهر ها و روستا ها انجام می گرفت که مردم تحولی را در اسایش و رفاه روزمره خود می دیدند. متاسفانه بسیاری از مسولین و وزرا بر اساس زد و بندهای سیاسی تعیین شده اند و امکان استفاده از ظرفیت ها و امکانات را ندارند و براساس آمارهای موجود هر سال قسمت زیادی از بودجه های عمرانی کشور که از طریق کمک های بین المللی تامین می شود به علت ضعف دولت افغانستان در بکار گیری آن، بازگشت می خورد. نکته جالب توجه این است که در همین سیستم نا کار امد  مسولین رده بالا و مشاوران از حقوق ها و در آمد های بسیار سطح بالایی برخوردار هستند که اختلاف فاحش با در آمد های ناچیز سایر کارمندان و مردم دارد. همین در آمد های بالا که یا به شکل حقوق ماهیانه و یا با اشتراک در زد و بند های اقتصادی نا مشروع بدست می آید، باعث شده است که طیف وسیعی از افراد صرفا به هدف پر کردن جیب و فراهم کردن پس اندازی به سوی افغانستان بشتابند. این دسته از افراد چون خود در اینده در افغانستان نمی مانند و خانوداه های شان نیز معمولا در کشورهای همسایه یا کشورهای غربی زندگی می کنند، شرایط فعلی را خوان یغمائی می دانند که باید از آن بهره برد و رفت. با جنین دست اندر کارانی و چنین انگیزه هایی قطعا نتیجه، همین فساد گسترده می باشد که شاهد آن هستیم و به تبع آن نارضایتی و افول مشروعیت دولت مرکزی و قدرت گیری دوباره گروه های متخاصم است. متاسفانه دنیا به این وجه از مشکل در افغانستان در طول سالیان گذشته صرفا در حد شعار و تهدید های لفظی بسنده کرده است. شاید در سیستم ضعیف و عقب مانده داخل افغانستان کنترل درامد ها و دارائی های مسولین و بستگان آنها امکان پذیر نباشد ولی بسیاری از پول هایی که به خارج از افغانستان منتقل شده است در کشورهای پیشرفته به راحتی قابل پیگرد خواهد بود. انجام چنین بررسی هایی عزم جدی مقابله با فساد و ناکارامدی دولت افغانستان را نشان می دهد و برای آنانی که به شرایط موجود به شکل فرصتی جهت مال اندوزی از هر طریقی می نگرند، ایجاد محدودیت خواهد کرد و باعث کاهش فساد خواهد شد.

ضعف دیگر سیاست های ده سال گذشته عدم توجه به پروسه ملت سازی بوده است. هیچ کشوری بدون داشتن هویت و همبستگی ملی نمی تواند به آرامش و پیشرفت برسد. در صورتی که گروه هایی در یک کشور احساس فرو دستی و یا به حاشیه رانده شدن داشته باشند، به تدریج انگیزه و تمایل خود برای تلاش و کار در جهت منافع ملی کشور را از دست می دهند و چه بسا که به سمت راه های غیر دموکراتیک و غیرمدنی برای بدست آوردن آنچه که حق خود می دانند، رو بیاورند. علاوه بر این ضعف هویت ملی زمینه ساز نفوذ قدرت های منطقه ای در گروه های مختلف قومی، مذهبی و ...و اعمال نفوذ و فشار از طریق آنان به دولت مرکزی و ایجاد بحران و اخلال در پروسه صلح و توسعه می باشد. بنابراین خوداری و جلوگیری از اقدامات و رفتارهایی که رنگ و بوی قوم گرائی و برتری جوئی دارد باید اولویت همه کسانی باشد که می خواهند افغانستان به سمت آرامش حرکت نماید. به همین ترتیب جامعه بین المللی نیز باید به این امر حساس باشد و الا مانند ده سال گذشته پس از صرف هزینه های هنگفت و کشته شدن انسان های بیگناه همچنان باید به نوری در دور دست امید ببندند.

نکته دیگری که باید در نظر داشت ضعف دولت افغانستان در برخورد با طالبان و گروه های خشونت طلب است که دست آنان را در سربازگیری، تبلیغ و عملیات باز گذاشته است. مسلما مردم افغانستان از جنگ خسته هستند و تمایلی به ادامه جنگ و نابسامانی ندارند. خواسته اکثریت مردم افغانستان برخورد جدی با کسانی است که باعث نا امنی برای زندگی روزمره آنان می شوند ولی متاسفانه رئیس جمهور به جای برخورد قاطع و قوی با چنین افرادی، آنان را گاهی برادر خطاب می کند و بسیار پیش آمده است که نیروهای وابسته به طالبان پس از دستگیری به جای مجازات های مناسب، بااحترام فراوان آزاد شده اند که دوباره به آشوب گری و نا امن سازی ادامه بدهند.

نکته آخر در این ناکامی، سیاست پاکستان محور آمریکا  در منطقه است که در سه دهه گذشته با مماشات و یا باز گذشتن دست پاکستان، زمینه ساز بروز بحران کنونی شده است. در دوران اشغال افغانستان توسط شوروی سابق، حمایت های غرب از گروه های مجاهدین از کانال پاکستان انجام می گرفت و در ازاء این همکاری پاکستان فرصت یافت تا مقاصد استراتژیک خود در افغانستان منجمله ایجاد گروه ها و افراد دست نشانده و همچنین تضعیف و تخریب زیر بناها و سرمایه های افغانستان را به انجام برساند. حمایت و تقویت طالبان از سوی پاکستان از بدو  پیدایش با سکوت و بی توجهی غرب همراه بوده است. اخطارهای مکرر رهبران برجسته افغانی مبنی بر اینکه اگر این بی توجهی به تروریسم و افراطی گری ادامه یابد، قطعا دنیای غرب نیز از آن اسیب خواهد دید تا زمان حملات یازده سپتمبر جدی گرفته نشد. پس از یازده سپتمبر و ورود نیروهای بین المللی به افغانستان نیز متاسفانه همچنان محور اصلی سیاست امریکا، پاکستان بوده است. بسیاری از تحلیل گران علت عدم موفقیت دیپلمات برجسته ای چون هالبروک را که حل بحران های بین المللی مهمی را در کارنامه خود داشت، همین اولویت دادن به پاکستان و نگاه درجه دو به مساله افغانستان می دانند. حتی بعد از پیدا شدن بن لادن در پاکستان، انتظار می رفت که سیاست های سخت گیرانه تری در قبال بازی پاکستان در منطقه اتخاذ شود که تاکنون شواهد، چنین رفتاری را نشان نمی دهد. این نوع برخورد باعث ادامه دخالت ها و تنش آفرینی ها و همچنین دلسردی دولت مردان افغانستان از هم پیمانان آنان خوهد شد و قطعا امیدها به صلح و ثبات در افغانستان را به باد خواهد داد.

در خاتمه اگر در سالیان آتی به موارد فوق الذکر توجه کافی نشود نوری که اقای اوباما در دوردست می بیند اگر خاموش نشود قطعا کم فروغ تر از حالا خواهد شد.





+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 22:26  توسط فریاد  | 

فیس بوک و تندروی های ما

یادم هست چند سال قبل با جمعی از دوستان پای صحبت دکتر سریع القلم بودیم و ایشان بحثی داشت در این زمینه که چرا ما شرقی ها تمایل به تند روی داریم و این افراطی گری در زمینه های مختلف رفتار ما خود را نشان می دهد. اگر سراغ فلسفه غرب هم می رویم، آن قسمت های که با تند روی های ما سازگار باشد را انتخاب می کنیم. اگر به دین رو می کنیم تلاش داریم انرا طوری تعبیر و تفسیر کنیم که با این نگاه و روحیه ما سازگار باشد. بحث طولانی بود و در نهایت ایشان به این جا می رسید که اگر کشورهای شرقی و اسلامی بخواهند در مناسبات دنیا جائی داشته باشند باید به عقلانیت و خرد گرائی رو بیاورند . مثال ها موفقی از مالزی و ترکیه و ... را هم مطرح می نمود.

آنچه باعث شد که دوباره یاد این صحبت بیفتم این بود که در هفته گذشته دوبار در محیط فیس بوک با کامنت گذاشتن وارد بحث با دوستان شدم و عکس العملی کاملا متفاوت در هر کدام دیدم. این هم از مزایای دنیای مدرن که امکان اشتراک گذاری اندیشه ها و نظرات را در یک محیط مجازی فراهم کرده است. 

در یک بحث برخی از دوستان به خاطر اینکه این بحث را طرح کردم که برخی از مسائل و روش های زندگی که در 1400 سال پیش وجود داشته لزوما دستور دین نیست بلکه روش زندگی مردم همان عصر بوده است و با تغییر مناسبات و شرایط زندگی بشر، باید مطابق با شرایط امروز، به این موارد نگاه کرد. دوستان دینداری که آنجا بودند اولین پاسخی که به این نظر دادند این بود که بنده را متهم به نا مسلمان بودن کردند و راه هرگونه مفاهمه و مباحثه را در مورد یک نظر که می تواند درست یا غلط باشد، بستند.

در مورد دیگر این بحث را برای عده ای که مشکلات جوامع را بر آمده از دین می دانستند این نظر را گذاشتم که مساله به این سادگی نیست و در تاریخ جوامع اسلامی دوران شکوفایی را هم تجربه کرده اند. اینجا هم سریعا به مسلمان افراطی بودن متهم شدم و باز زمینه بحث اصلی و درک و مفاهمه بسته شد.

خلاصه این روش بحث کردن که به جای ارائه ادله و نقد نظر کسی، به خود وی حمله کنیم مانند همان داستان کریستین آندرسن است که گفت هرکه لباس شاه را نبیند حلال زاده نیست و همه مجبور بودند برای رفع ابهام از اصالت خود لباس شاه برهنه را ببینند. اینجا هم به نظر می رسد برای رفع اتهام بی دین بودن و دیندار افراطی بودن، راهی جز لب فروبستن در میان افرادی که هنوز به میانه روی و بحث عقلانی رو نیاورده اند، باقی نمی ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 20:18  توسط فریاد  | 

قران سوزی در آمریکا

این ویدئو مناظره تری جونز کشیشی که قران را سوزاند با یک عالم مسلمان و یک مسیحی است.  مناظره جالبی است. یکی این که مزایای آزادی بیان را نشان من دهد. این که یک مسلمان و مسیحی در کشوری مسیحی به یک اندازه می توانند صحبت کنند. این شرایط را می توان با شرایط اهل سنت در ایران، که حتی اجازه داشتن یک مسجد در تهران را ندارند، مقایسه کرد تا اختلاف سطح دو کشور مشخص شود.

نکته دیگر این که رفتار های افراطی در جامعه امریکا طرفدار ندارد و بسیاری از مردم از جامعه چند فرهنگی و متکثر دفاع می کنند و علاقه ای به توهین به دیگران و عقایدشان ندارند. در پیام های مردمی که در برنامه خواند می شود مردم به کشیش من گویند که دردسر درست نکند و به عقاید دیگران احترام بگذارد. شاید روزی در کشورهای جهان سوم هم اکثریت مردم یاد بگیرند که دنبال افراطی های کم مغز راه نیفتند و افراد به خاطر ملیت و دین و عقیده مورد توهین و تبعیض قرار نگیرند.

http://www.youtube.com/watch?v=QQyBvT66lPM


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 20:24  توسط فریاد  | 

جهان سوم و دیکتاتوری های موروثی

این روزها دیکتاتورهای فرتوت خاورمیانه که پس از سال ها و دهه ها زمامداری بلامنازع، برای جانشینی فرزندان خود زمینه چینی می کردند، ناگهان با حرکت های اعتراضی مردمی مواجه شده اند که قدرت خاندانی آنها را به چالش جدی مواجه کرده است. سوالی که باقی می ماند اینست که چه چیزی در فرهنگ ما باعث می شود که نه تنها قدرت مندان که چه بسا پیروان آنها نیز به قدرت موروثی تمایل دارند.

چند روز قبل شبکه بی بی سی فیلمی را پخش کرد تحت عنوان "ملکه و من" که راجع به فرح پهلوی و زندگی وی بود. در قسمتی از فیلم برخی از طرفداران سلطنت را نشان می داد که ابراز ارادت خالصانه ای به شاه فقید و فرزند او داشتند. یکی از این افراد در مورد فرزند شاه می گفت که "ایشان شاه به دنیا امده اند و شاه بودن در خون ایشان است." این برای من بسیار جالب بود که یک فرد تحصیل کرده و دنیا دیده که حداقل سی سال در غرب زندگی کرده است و مناسبات اجتماعی و سیاسی دنیای مدرن را دیده است، هنوز تصور می کند که در خون یک فرد چیزی هست که در خون بقیه انسان ها نیست.

نمونه ای دیگر از این تمایل به وراثت در احترام به سادات ( کسانی که مدعی هستند نسل آنها به پیامبر اسلام می رسد) می توان به وضوح مشاهده کرد. این قضیه در میان مسلمانان شیعه مذهب، حادتر نیز می شود چرا که انها اعتقاد به حکومت موروثی فرزندان پیامبر اسلام دارند. در بین این افراد هم اصطلاحاتی چون خون پاک رایج است به این معنی که در خون کسانی که سید هشتند چیزی هست که در خون سایر ابنا بشر یافت نمی شود. به یکی از این افراد که فرد با دانش و استاد دانشگاه بود گفتم : شما پدر و مادر دارید و آنها همینطور یعنی وقتی دو نسل بالاتر برویم چهار نفر و در سه نسل قبل تر 8 نفر در وراثت شما سهیم هستند و اگر دست کم هر صد سال سه نسل بالا برویم  در 1400 سال 42 نسل عوض شده است یعنی دو به توان 42 نفر ( 4398046511104 نفر) در 1400 سال پیش در وراثت شما اثر داشته اند. و اگر تمام افراد در این 1400 سال را جمع بزنیم شاید با ماشین حساب های معمولی نتوان تعداد آدم های که در وراثت یک نفر نقش دارند را حساب کرد. به هر حال یکی از این 4398046511104 نفر، پیامبر اسلام بوده است و اکثریت بقیه این افراد کسانی بوده اند که شاید علیه پیامبر جنگیده اند و .... و به قول سهراب سپهری : "نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد."

اگر دیکتاتورهای بر مسند قدرت به فکر خاندانی کردن قدرت باشند و پذیرش این امر از طرف عده ای متملق که از کنار قدرت به سود و منافعی می رسند قابل درک است ولی بسیار هم مشاهده می شود که مبارزین آزادی خواه و یا رجال سیاسی اپوزیسیون هم دچار همین معضل هستند و چه بسا این امر از طرف هواداران آنها تشدید می شود. برای نمونه وقتی بی نظیر بوتو در زمان مبارزات انتخاباتی و مبارزه علیه دیکتاتوری مشرف ترور شد طرفدارانش به جانشینی پسر کم سن او تمایل نشان دادند. جوان بی نوا و بی خبر از همه جا که با ثروت هنگفت پدر و مادر در لندن مشغول خوشگذرانی بود ناگهان به میان عرصه سیاست هل داده شد و وقتی عکس های خصوصی وی در کنار دخترکان زیبا رو در بار های لندن منتشر شد عطای سیاست را به لقایش بخیشد و از مردم خواست که به زندگی خصوصی اش وارد نشوند و برگشت به جایی که بود.

در زمان طالبان وقتی یکی از فرماندهان تراز اول مجاهدین اسیر شده بود، اطرافیان و متملقین برای حفظ موقعیت خود فرزند کم سن و سال و بی تجربه او را به جانشینی پدر گماردند. شکی نیست که این فرمانده جهادی فردی قابل و خود ساخته بود و در بازی پیچیده سیاست و جنگ توانسته بود خوب بازی کند ولی پسر جوان وی توانایی هدایت مجاهدین و فرماندهانی که سال ها در جنگ آبدیده شده بودند را نداشت و به عنوان یک جوان تمایل به تفریح و زندگی داشت و حتی شایعه بود که توسط پلیس ارشاد ایران دستگیر شده و پس از اطلاع از موقعیت وی آزاد شده بود. همین امر باعث دلسردی بسیاری از مبارزان در آن زمان شده بود  که لطمات سنگین به مقاومت علیه طالبان می زد. 

به هر روی اینکه شاعر سال های سال پیش گفته است :"از فضل پدر تو را چه حاصل"، نشان می دهد که این تمایل به وراثتی کردن در روح ما ریشه عمیق دارد و تا یاد نگیریم که خون همه آدم ها مانند هم است فقط دیکتاتوری را با دیکتاتور دیگر عوض می کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 11:30  توسط فریاد  | 

دیکتاتورها و لمپن ها

حوادث اخیر در کشورهای منطقه و سرکوب معترضان به وسیله شترسواران و موتورسواران دوباره این سوال را برای من زنده می کند که چطور در کشورهای توسعه نیافته مقدرات کشورها و مردم بازیچه قشری از جامعه می گردد که جایگاهی جدی در جامعه ندارند و در بحران ها توسط ارباب قدرت برای کنار زدن مخالفان استفاده می شوند. این افراد که در اصطلاح به لمپن* معروف هستند جزء افرادی از جامعه هستند که در مناسبات اجتماعی، علمی و اقتصادی جامعه نقش چندانی ندارند و جزء حاشیه نشینان جامعه می باشند. برای نمونه در ایران اصطلاح شعبان بی مخ بسیار معروف است. وی که از لات ها و بزن بهادر های تهران بود نقش جدی در سرکوب حرکت مردمی به رهبری دکتر مصدق در سال 1332 داشت.

چند سال پیش در کابل در جائی یک نفر از قوم هزاره که آدم با دانش و تحصیلی بود با یک نفر از قوم پشتون بحث می کرد و می گفت که نام کشور افغانستان، صرفا اشاره به یک قوم خاص از اقوام افغانستان دارد و به این قضیه معترض بود**. روز بعد فرد پشتون به مستخدم مجموعه که از قضا او هم فارسی زبان بود می گفت که این آقای فلانی نظرش این است که اسم افغانستان باید عوض شود و بدون اینکه شرح کل ماجرا را بگوید او را و احساسات وطن پرستی وی را تحریک می کرد. مستخدم بی نوا که از همه جا بی خبر بود می گفت ما یک عمر جهاد نکردیم که حالا یکی بیاید و نام کشور ما را عوض کند. من که شاهد ماجرا بودم صحنه های مشابه زیادی از این دست در نظرم مجسم شد: زمانی شعار اسلام در خطر است و تهییج احساسات پاک دینی افراد بی خبر از همه جا، تهییج احساسات قومی و ملی و .... 

در سالیان دور دولت های افغانستان و ایران برای تقسیم عادلانه آب هیرمند معاهده ای امضا کردند که منافع طرفین و حسن هم جواری را تضمین می کرد. نخست وزیر وقت موسی شفیق که فردی لایق و ملی بود از طرف مخالفان به عنوان آب فروش تحت فشار قرار گرفت و مخالفان از این حربه برای تحریک افرادی که هیچ اطلاعی از مفاد قرارداد نداشتند و شاید عده زیادی از آنها اصطلاحاتی چون حق آبه، آورد رودخانه و ... را در عمرشان نشنیده بودند، استفاده کردند و آنها را علیه نخست وزیر به خیابان ها کشاندند. 

اینکه در کشورهای پیشرفته، قدرت مندان و سیاست مداران نمی توانند با به میدان آوردن اقشار حاشیه نشین دست به اعمال فشار به جریانات اجتماعی بزنند عوامل متعددی دارد که سطح دانش و سواد و همچنین آزادی گردش اطلاعات از جمله آن است. اینکه امروزه در کشورهای در حال توسعه هم شتر سواران و شعبان بی مخ ها به سادگی چنددهه قبل نمی توانند سرنوشت ملتی را تغییر دهند نشان دهنده آنست که  اولا در دهه های اخیر با افزایش سطح دانش و مشارکت مردم، نسبت قشر لمپن به کل جامعه کمتر شده است و ثانیا امکانات ارتباطی دنیای جدید امکان بستن فضا و جلوگیری از گردش اطلاعات را برای حکومت های خودکامه ضعیف نموده است. شاید اگر سطح سواد مردم در زمان موسی شفیق بالاتر بود و دسترسی به رسانه ها مانند امروز فراگیرتر، افراد زیادی به عنوان آب فروش به دولت حمله نمی کردند و امکان برانگیختن مردم برای گروه هایی که به دنبال از بین بردن دموکراسی نوپای افغانستان بودند، میسر نمی شد. 

به هر حال امروز دوران جدیدی است و دسترسی به اطلاعات و اخبار اسان تر و فراگیر تر از گذشته است به همین دلیل هم شترسواران اقای مبارک این بار هم در تعداد کمتر از قشر جوان و تحصیل کرده هستند و هم بر خلاف سی سال گذشته ناتوان تر و این نوید شروع دوران جدیدی است در منطقه با نقش آفرینی بیشتر نخبگان و کمرنگ شدن نقش لمپن ها و حکومت ها باید خود را با آن هماهنگ نمایند. 


* لغت نامه دهخدا در معنی لمپن: اصطلاحی آلمانی است که در معنا، بیکاره و ژنده‌پوش را تداعی می‌کند، اما در مفهوم به قشرهایی از اعضای جامعه گفته می‌شود که بنا به دلایلی از حقوق سیاسی و اجتماعی و غیره محروم شده‌اند. در این دیدگاه، لومپن به معنای رنجبران ژنده‌پوشی به کار می‌رود که قشرهای وازده اجتماع و جامعه را تشکیل می‌دهند. طبقه خود را از دست داده‌اند. به فساد کشیده شده‌اند و فاقد هرگونه ارتباط و همبستگی طبقاتی می‌باشند. این عده در جوامع سرمایه‌داری، اغلب در شهرهای بزرگ، از طریق مشاغل انگلی، غیر تولیدی و غیر اخلاقی-و به طور غالب در شرایط بد و سخت-زندگی می‌کنند.  این گروه احتمالاً به خاطر پول به هر کار ناپسند و ضد انسانی تن در می‌دهند. دزدان، چاقوکشان حرفه‌ای، اراذل و اوباش، ولگردان و جنایتکاران باجگیر از آن جمله‌اند. لومینیسم از ادبیات سخیفی بهره می‌برد؛ دانشواژگان استخدامی این گروه دربرگیرنده‌ی مفاهیم زشت و غیر اخلاقی است؛ و در تعامل با اعمال آنها قرار دارد. 

** منظور از این بحث صرفا یک مثال از یک اتفاق واقعی بود و در اینجا بحث بر سر نام افغانستان نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 14:44  توسط فریاد  | 

دموکراسی ناگزیر

مبارک رفت.

بالاخره بعد از 18 روز مبارزه خیابانی، دیکتاتور مصر از قدرت کناره گرفت. نکته جالب سرعت تحولات در شرایط دنیای امروز است. دیکتاتوری که سی سال با مشت آهنین بر مردم حکومت کرد در 18 روز سقوط کرد. نارضایتی از سیستم دیکتاتوری فاسد مربوط به امروز و دیروز نیست ولی چرا در این سی سال امکان اعتراض های به این وسعت وجود نداشت. آنچه باعث تسریع اتفاقات شد چه بسا سطح بالای ارتباطات در شرایط جدید و وجود امکانات جدیدی چون شیکه های اجتماعی است. در این سی سال اینکه مردم به راحتی همدیگر را پیدا کنند و خواسته های خود را با هم به اشتراک بگذارند، مانند امروز میسر نبود. اتفاقات مشابه در ایران، مصر، تونس و ... نشان از به میدان آمدن نسل جدیدی از جوانان است که علاوه بر تحصیلات، آگاهی فراوانی از دنیای امروز از طریق استفاده دنیای مجازی دارند و می توانند از طریق دنیای مجازی حرکت های اجتماعی را سامان بدهند. دوست فرهیخته ای در ایران میگفت وقتی پزشکی وارد عرصه می شود طبیعتا عطاری ها عقب نشینی می کنند و کمرنگ می شوند. تجربه کشورهای منطقه در چند سال اخیر، نشان داد که در دنیای ارتباطات و در دنیای شبکه های اجتماعی نمی توان با مناسبات دنیای قبل از آن حکومت کرد و دیکتاتوری های منطقه باید در برابر خواست مردم و نسل جدید عقب نشینی کنند. دیکتاتوری های خاندانی و مذهبی و ... همه بر بسته بودن فضا و جلوگیری از گردش آزاد اطلاعات بنا شده اند و آگاهی پاشنه اشیل همه آنها است و این اگاهی و گردش اطلاعات وجه ناگزیر دنیای امروز است. شاید بتوان گفت که دوران دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی، دوران ناگزیر گذر به دموکراسی برای منطقه است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 13:35  توسط فریاد  | 

نکاتی در باب آغاز به کار پارلمان افغانستان

بالاخره پارلمان در میان اما و اگرهای بسیار شروع به کار کرد. اینکه انتخابات در کشوری که سه دهه جنگ و ویرانی را پشت سر گذاشته است و هنوز بسیاری از زیر ساخت های یک جامعه مدنی را ندارد، صد در صد سالم نباشد، قابل انتظار است. نکته ای که حائز اهمیت است نفس برقراری سیستم انتخاباتی و آزادی افراد در کاندیدا شدن و رای دادن است. مسلما این گام نخست در یک پروسه طولانی است که من توان انتظار داشت با گذشت زمان، مردم و دولتمردان دموکراسی را تجربه می کنند در آینده شاهد بهبود در سلامت انتخابات خواهیم بود.

نکته دیگر که جالب است دیدار نمایندگان معترض با رئیس جمهور و اعتراض های آزادانه آنها به رئیس جمهور بود. فکر می کنم در هیچ یک از کشورهای منطقه کسی جرات اعتراضی بسیار ملایم تر از این را به شخص اول مملکت نداشته باشد و یا اگر این جرات را داشته باشد بعد از جلسه دچار مشکلاتی از سوی حاکمیت نشود. مردم افغانستان باید قدر این آزادی را که بر آمده از ساختار دموکراتیک قانون اساسی افغانستان می باشد، بدانند. این آزادیی اعتراض و انتقاد (که لازمه اصلاح پذیری یک سیستم است) دستاورد بزرگی است که در دوران کمونیست، مجاهد و طالب قابل دستیابی نبود. چون هر سه گروه فوق با نگاه ایدئولوژیک به قدرت، آزادی بیان و انتقاد را (حتی اگر در کلام بپذیرند) در عمل نمی پذیرند. نابسامانی های موجود در افغانستان ریشه ها و عوامل بسیار دارد که  فقط در سایه یک سیستم آزاد و دموکراتیک می توان به حل آن امید داشت.

و آخرین نکته، صحبت های یکی از نمایندگان معترض بود که  تهدید می کرد که در صورت عدم رسیدگی به اعتراض ها، دوباره دست به اسلحه و مبارزه می برند. به نظر من در عین حال که ممکن است حقوقی از افراد ضایع شده باشد ولی این دموکراسی نوپا که امکان همین انتخابات مخدوش را هم به مردم می دهد از بی نظمی، جنگ و هرج و مرج بهتر است و مردم و کاندیدا ها باید صبر و حوصله پیشه نمایند تا به تدریج فرهنگ خشونت و اسلحه گرفتن و به کوه ها رفتن از میان برود. در بسیاری از کشورها اگر مشکلی بوجود می آید افراد به فکر پیدا کردن راه های جلوگیری از بروز مجدد ان و اعمال نظارت های بهتر باشند ولی در افغانستان افراد پیش از اینکه به ایجاد ساختارهای بهتر و پویا تر فکر کنند به فکر تخریب همان وضعیت شکننده و ناپایدار موجود هستند بدون اینکه جایگزینی برای آن داشته باشند. سلاح گرفتن و خشونت اخرین راه حل کسانی است که در یک نظام بسته و استبدادی هیچ راه حل معقول، منطقی و قانونی برای خواسته های خود نمی بینند. که خوشبختانه در مورد افغانستان امروز، کمتر مصداق دارد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 16:1  توسط فریاد  | 

 
تبلیغات